سلام به همه خوبی خوشی سلامتی ؟ ![]()
دیگه هیچی نمی نویسم بریم سر اپمون ![]()
سیندرلای ایرونی !!
یکی بود ، دوتا نبود زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و ابی بود یه دختر خشگل بی پدر و مادر زندگی می کرد . اسم این دختر خشگل سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی خیلی خشگل بود سینرلا با نامادریش که اسمش ضغرا خانم بود و دوتا خواهر ناتنی اش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا میشد باید کار می کرد تا اخر شب ، اخه ضغرا خانم خیلی ظالم بود همش می گفت :" سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی ؟؟ لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی ؟؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگی منو اماده کردی ؟؟ " سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ذلیل مرده گامبو کارد بخوره به اون شکمت . و بلند می گفت : " بله مامی صغی "
خلاصه الهی بمیرم برا این دختر که بد بختی هاش یکی دوتا نبود . القصه یه روز پسر پادشاه تصمیم گرفت ازدواج کنه رفت پیش مامانشو گفت : مامان جونم ... مامانش : بله پسر دلبندم ... شاهزاده : من زن می خوام ... مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم پسر گلم می خوای با کی ازدواج کنی ؟ ... شاهزاده : هنوز نمی دونم . مامانش : من از فردا برات سراغ می گیرم تا دختر نجیب افتاب مهتاب ندیده برات پیدا کنم . خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده امروزی براش گیر بیاره .
یه روز مامانش گفت : من تمام دخترای شهر و دعوت کردم خونمون از هر کدوم خوشت اومد بگو تا برات بگیرمش .
روز مهموني فرا رسيد صغرا خانم و زري پري هم دعوت شده بودن . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد . سيندرلا كنار شومينه نشست و قهوه تلخي نوشيد و اه كشيد و اشك ريخت . يهو ديد يه فرشته با دو تا بال لنگه به لنگه جلو روش ظاهر شد سيندرلا گفت : سلام .
فرشته : عليك ، حالا ابغوره مي گيري واسه من ؟ سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم . فرشته : بي جا مي كني پاشو ببينم من اومدم كه ارزو هات و بر اورده كنم زود باش ارزو كن .
سيندرلا : ارزو مي كنم كه به مهموني شاهزاده برم . فرشته : خب برو راه باز جاده دراز . سيندرلا : چشم خداحافظ . فرشته : خداحافظ . سينردرلا پا شد مي خواست را بيفته زنگ زد به اژانس ما شين نداشت . زنگ زد به تاكسي تلفني اونجا هم ماشين نداشت . زنگ زد به پيك موتوري گفت : اقا موتور داريد ؟؟ يارو گفت : نه نداريم . سيندريلا نا ايمد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت : هي مي گي برو برو اخه من چه جوري برم ؟؟؟ فرشته گفت : اي به خشكي شانس يه امشب مي خواستم استراحت كنم كه نشد پاشو ببينم چه مرگته!! بالاخره يه خاكي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري اونجا يه كدو حلوايي بود فرشته گفت : بيا سوار اين شو . سيندرلا گفت : اين بي كلاسه من ابرم ميره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خب بيا سوار من شو !!!!
سيندرلا گفت يه اناناس اونجاست فرشته جون به دردت مي خوره ؟؟؟ فرشته : بله مي خوره . خلاصه فرشته چوب جادو گرش و چر خوند و كوبيد فرق سر اناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا بي چاره اناناس كه ضربه مغري شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي . فرشته به سيندرلا گفت رانندگي بلدي ؟؟ گواهينامه داري ؟؟ سيندرلا گفت : نه ندارم فرشته : بميري تو ، چرا نداري ؟ سيندرلا : شهرك ازمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم فرشته : اي خاك تو اون سرت حالا مجبورم برات راننده استخدام كنم . فرشته با عصايش زو تو ير يه سوسك كه روي ديوار نشسته بود و داشت با حسرت به ماشين نگاه مي كرد . سوسكه تبدل شد به يه پسر بد قيافه سيندرلا گفت من با اين ته ديگ سوخته جايي نمي رم . فرشته : همينه كه هست .
خلاصه حركت كردن به سمت خونه شاهزاده . وقتي رسيدند اونجا ديدند واي چه خبره زري و پري هم جو گير شده بودن داشتن .....
صغرا خانمم داشت رو مخ مهمونا راه مي رفت .خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد ...
سيندلا هم كه ديد تنور داغه گفت : شاهزاده با من ازدواج مي كني ؟؟؟ شاهزاده گفت : اول بگو شماره پات چنده ؟؟ سيندرلا 37 . شاهزاده در حالي كه چشماش ز خوشحالي برق مي زد گفت اره مي گيرمت من هميشه ارزو داشتم شماره پاي زنم 37 باشه .
خلاصه شاهزاده سيندرلا رو كنار كشيد و رو به مهمونا گفت : منو سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج كنيم به هيچ كسم ربط نداره . همه گفتند مباركه . سپس اين دو با م ازدواج مردن و سال هاي سال به كوري چشم ديگران كنار هم زندگي كردند و شونصد تا بچه اوردن .!!!!
























